♥ داستان هاي آموزنده ♥
♥ باشگاه علمی ـ تخصصی یوگا پرنده آزاد ♥
همه در صف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند . بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند . بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک! نوبت به او رسید . از او پرسیدند : چه آرزویی داری؟ گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم ، بی آنکه مدعی دانستن و دانایی باشم . پذیرفته شد! گفتند : چشمانت را ببند! چشمانش را بست . وقتی چشمانش را باز کرد ، دید به شکل درختی در جنگلی بزرگ در آمده است! با خود اندیشید : حتما اشتباهی رخ داده ، من که این را نخواسته بودم! سالها گذشت . روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد . باز اندیشید : عمرم به پایان رسید و من بهره ای از زندگی نگرفتم! با فریادی غمبار سقوط کرد . نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش! با صدایی غریب ؛ که از روی تنش بلند می شد ؛ به هوش آمد . تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود ...
♥ قامتتان استوار ♥
♥ باشگاه یوگا پرنده آزاد ♥

یوگا استان البرز+کانون یوگا+باشگاه علمی تخصصی یوگا پرنده آزاد کرج+هفته معلم گرامی باد

: 32559337 026
: 3637157 0912
:
:
:
: